عادت کردن و عادت دادن کار خیلی پیچیدهای نیست. وقتی حواسمون نیست موجودیتهای جدیدی وارد زندگی ما شدند و قبل از اینکه متوجه باشیم بهشون عادت کردیم...
فکر نمیکنم خیلی مهم باشه که چجوری با این «عادت شدهها» برخورد میکنیم. حداقل برای من که مهم نیست؛ اهمیتش اونجاست که چقدر حس خوب/بد به خودم دارم و این حس خوب/بد من نسبت به خودم تابع تنها «برخورد» نیست. خیلی چیزها توش تاثیر دارند و نهایتا برآیند اونهاست که باعث میشه من از خودم رضایت درونی داشته باشم یا نداشته باشم.
اما خود این رضایت درونی من میشه پایهای برای برخورد من با «عادت شدههام». به این ترتیب به یک دور بیپایان میرسم که زندگی روزمره من رو تشکیل میدهند.
اما مشکل من روزمرگی و این حرفا نیست! من از «عادت شدههای» زنده خیلی میترسم و این ترس از اینجا میاد که یک مولفهی جدید که مطمئن نیستم «واقعا» باورش دارم یا نه وارد این تابع بازگشتی شده. و من اول برای اینکه بتونم محاسبه کنم باید تکلیف این «واقعا» رو مشخص کنم. که هنوز بلد نیستم :(
شاید هنوز «به اندازهی کافی» با خودم صادق نیستم...
برچسب: عادت,
نویسنده: پویان پورحسین