آتش‌سوزی - تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 5:24
آتش‌سوزی و هیچ وقت از در روز جاریم بیش‌تر حس بی‌پناهی نداشتمپی‌نوشت: چشم‌تون روز بد نبینه، انگار کرونا و گرمای تابستون کم بود که آتش‌سوزی جنگل هم بهش اضافه شد. خونه‌ی ما نزدیک یکی از همین جنگل‌های در حال سوختن هست و من مجبور شدم خونه‌ام رو برای یک مدت نامعلوم ترک کنم :(از وقتی اومده بودم آمریکا خونه...
بعد از چند سال - تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 5:24
هی رفیق! زندگی چقدر عوض شده از دو سه سال پیش! به‌روزا شیب پیشرفت تکنولوژی رو با پوست و جون حس می‌کنم! ولی گاهی نیازهای ما رو همون ابزارهای قدیمی بهتر می‌تونند جواب بدن... همون وبلاگ همیشگی که هر از چند گاهی یک نفر به جز خودم رد میشه و چشمش بهش میفته :)چند وقت پیش یه مهمونی بودم و بحث آرزوهای بچگی شد...
دلم پر شده باز - تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 5:24
دلم پر شده باز می‌دونی، زبونم بند میاد وقتی نباید بند بیاد، ذهنم پر میشه از حالت‌های مختلف چیزایی که می‌خوام بگم، انقدر هی با خودم میگم و تکرارشون میکنم که دیگه موقعی که واقعا میتونم بگم، خسته شدم و نمی‌گم...سکوت سکوت سکوت، همدم همیشگی من! خسته‌تر از اونم که برای هر چیزی بخوام بجنگم، بخوام خودم رو ث...
غیبت صغری - تاریخ: 1401/3/13 ساعت: 23:23
من برگشتم! جایی نرفته بودم البته ولی همین که به وبلاگ و دوستان سر نمیزدم...از کجای این مدتی که نبودم براتون شروع کنم؟ کلی اتفاق افتاده! کلی که نه حالا! خیلی هم امید رو بالا نبرید! ایام ایام قرنطینه هست به هر حال... (هنوز)بگم که...۱. دمپایی خفن خریدم و بسی راضیم! حقیقتا که سلامت پا واقعا تاثیر مثبت ر...
کپی برابر اصل؟ - تاریخ: 1399/9/25 ساعت: 20:16
من و خودم و روراستی:من آدم باهوشی حساب میشم ولی باور ندارم که از هوشم هیچوقت درست استفاده کردم. هر چیزی که تو زندگی به دست آوردم رو حس میکنم با کلک و گول زدن اطرافیانم به دست آوردم...اوایلی که اومد
غیبت صغری - تاریخ: 1399/9/25 ساعت: 20:16
من برگشتم! جایی نرفته بودم البته ولی همین که به وبلاگ و دوستان سر نمیزدم...از کجای این مدتی که نبودم براتون شروع کنم؟ کلی اتفاق افتاده! کلی که نه حالا! خیلی هم امید رو بالا نبرید! ایام ایام قرنط
آتشسوزی - تاریخ: 1399/9/25 ساعت: 20:16
و هیچ وقت از امروزم بیشتر حس بیپناهی نداشتمپینوشت: چشمتون روز بد نبینه، انگار کرونا و گرمای تابستون کم بود که آتشسوزی جنگل هم بهش اضافه شد. خونهی ما نزدیک یکی از همین جنگلهای در حال سوختن
شوخی شوخی نوروز شد - تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 9:54
چقدر زود رسید و البته چقدر غریب...این روزا سعی میکنم بیشتر از همیشه با مامان و بابام اسکایپ کنم تا کمتر دلتنگی رو حس کنند...برای من چند ساله که نوروز دیگه نوروز همیشگی نشده.یادمه پارسال صبح روز عید
دوستی - تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 9:54
یه سری دوست دارم که مدتیه نمیبینمشون و خوشحالم...یه سری دوست دارم که ازشون بدم میاد و همون یکم اثری ازشون تو سوشیال مدیا که میبینم اعصابم رو خورد میکنهیه سری دوست هم دارم که خدا رو شکر دیگه دوست نیستیم دیگه براتون از کدوم دسته بگم؟ :)))
گاهی یک بغل میتونه فقط آدم رو آروم کنه - تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 9:54
اطلاعات جدید... جدیدا دارم سریال Ozark رو میبینم و به نظرم بخش مهمی از این سریال در مورد «دونستن» هست. تا قبل از اینکه یه چیزی رو بدونی چطور تصمیم میگیری و بعد که اینفورمیشن بهت داده میشه باهاش چی کار میکنی و چه تغییری تو تصمیمات ایجاد میکنه...
یه وقتایی - تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 9:54
با یه درد عجیبی از خواب بیدار شدم، اولش فکر کردم اوکی، صبح زود پاشدی طبیعیه.. یکم تو تخت بمونی خوب میشی. یکم تو تخت موندنم شد ۲ ساعت، به زور گفتم پاشو بابا! خودتو جمع کن! تو اینجوری نمیشی که پاشو ببی
توییتک - تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 9:54
من فک میکردم آرات اسم من درآوردیای هست که من برای غر زدنهام استفاده میکنم! چمیدونستم قراره یه روز ترند بشه و بره تو اخبار :))))
ارائه - تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 9:54
یهویی یادم اومد که من همیشه قبل از ارائه دادن استرس میگرفتم و این فقط محدود به ارائههایی نیست که به زبان انگلیسی میدم. حتی به فارسی هم استرس داشتم و همیشه غبطه میخوردم به بقیه دوستان/همکارایی که می
سال جدید - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 21:20
سال نو شد (میلادی!) و هزار تا غم و غصهی عالم ریخت رو سرمون...یادم نمیره هفتهای که خبر هواپیما اوکراینی اومد کارم شده بود همش گریه! چند تاییشون رو میشناختم ولی با هیچ کدومشون صمیمی نبودم.. اما هر ک
Little bubble - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:56
مدتی هست از همهی دراماهای موجود دور شدم. برای چند روزی اومدم پیش پدر و مادرم و mean girls (آرات اینا) نمیتونن کاری باهام داشته باشند. خلاصه که برای مدت کوتاهی با آرامش دارم زندگی میکنم.با دوستام که
محبوبیت - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:56
دیروز داشتم با دوستای باقیموندهام صحبت میکردم. اونا دور هم جمع شده بودند که گیم آف ترونز ببینند و به من زنگ زدن که بگن جام خالیه! خلاصه کلی صحبت کردیم و خندیدیم...بعد که تموم شد رفتم پیش مامانم و د
هر قسمت از قلب - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:56
من ۱۸ سال خونهی پدریم، ۷ سال خوابگاه دانشجویی و ۲ سال مستقل زندگی کردم. الان میتونم به سه شهر مختلف بگم 《خونه》 و توی هر کدومشون یک قسمت از قلبم رو جا گذاشتم. :(
سال سوم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:56
پایان ویزا! من برگشتم به خونهی سومم و برای مدتی اینجا خواهم موند. پا قدم خوبی داشتم! آرات که از راه دور تا فهمید من اومدم حالش بد شد... :))))ولی برای خودم ورودم با آرامش همراه بود و امیدوارم در ادامه هم همین بمونه :)
thirteen (13) reasons why - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:56
۱۳ دلیل که چرا؟اسم سریالی هست که از دیروز شروع کردم به دیدن و بیش از حد من رو یاد داستانهای mean girls میاندازه. کارهایی که آرات با من کرده و اتفاقهایی که تو این مدت برام افتادند. راستش از وقتی برگشتم هنوز فرصتی نبوده که آرات بخواد کاری در حق من انجام بده اما انگار با برگشتنم همهی اتفاقات گذشته زنده...
شکستم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:56
تا امروز صبح آخرین گاردم رو نگه داشته بودم. فکر میکردم قوی شدم. فکر میکردم گاردم رو خوب نگه داشتم ولی صبح همخونهام بهم داستان جدیدی گفت.این دفعه آرات نبود. آراز بود. وقتی پشت سر یک نفر میشینی و ب

برچسب‌های مرتبط

معنی اسم | معنی کلمه | معنی نماز | معنی لغت | معنی دعای تحویل سال | معنی دار اس ام اس | فرار از زندان | فرار از زندان 2 | فراری از قصر | فرار مغزها