تعریف کردنیها - فصل دوم how I met your mother
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:56
دلم خواست تعریف, کنم! معمولا تو جمع آدم کم حرفی هستم و بدتر از اون تو ارتباطات دو نفرهام هست، تقریبا هیچوقت نتونستم بگم تو ذهنم چی دارم و رفتارام از چیا ناشی میشن ...جدیدا دیدن سریال how I met your m
من مهاجر
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:56
یه پادکستی پیدا کردم به اسم رادیو مرز. یکی از قسمتهاش به اسم «غیر تهرانی» هست و در مورد تجربهی آدمهایی عه که از شهرهای دیگه به تهران مهاجر,ت کردند. از تجربه شخصیم بخوام بگم منم دو بار تو زندگیام مه
Mean Girls
-
تاریخ: 1398/2/8 ساعت: 0:50
ذهنم برای فرار از قانون اول راه پیدا کرد! دیالوگ در موردشون تو ذهنم انجام میشه ولی چیزی بیرون نمیاد :))))رسما شکنجه هست! ولی از اینش که بگذریم تجربهی جالبی عه. تا حالا تو این موقعیت نبودم تو زندگیم. فکر کنم دوستانی که تا الان داشتم آدمهای خوب و روراستی بودن که تو ۲۷ سالگی تازه برای اولین بار دارم ای...
تغییر زندگی
-
تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 14:16
خیلی وقت بود که ننوشته بودم؛ هیچجا! نه ابنجا نه تو دفترچه خاطراتم... در واقع الان که فکرش رو میکنم حتی یادم رفته بود که یک دفترچه خاطراتی هم داشتم من! از زندگیم دوست دارم بگم؛ از اینکه از انتخا
دغدغهی هر سال من
-
تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 14:16
همیشه از نزدیک شدن به تولدم بدم میومد، امسال بیشتر از هر سالی ناراحتم. تولد رو دوست ندارم چون با بنیاناش که چرا باید یکی برای خودش جشن بگیره مشکل دارم و راستش من کسی رو ندارم که برام بخواد تولد بگیر
Hang in there
-
تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 14:16
روزگار کنونی من شده hang in there!دارم همهی سعیام رو میکنم که زنده بمونم و قوی باشم. نمیدونم چی میتونه بهم کمک کنه و چجوری ولی منتظر معجزه نیستم. هر آدمی تو زندگیاش اشتباه میکنه و وقتش هست منم
اعلام حضور
-
تاریخ: 1396/9/14 ساعت: 5:10
مدتها بود که به وبلاگم سر نزده بودم. نه که بخوام بیمحلی بکنم بهش یا دیگه نیازی به نوشتن نباشه! نه! انقدر این مدت با اتفاقات زیاد همراه بود که نمیتونستم خودم رو به اتفاقات جدید عادت بدم و همزمان بخوام زندگی قبلیام رو هم با همون جزییاتی که داشت ادامه بدم.خیلی از دوستیهایی که داشتم دارن تموم میشوند و م...
استقلال از مدل جدیدش
-
تاریخ: 1396/9/14 ساعت: 5:10
قول دادم به خودم هر چیزی که خیلی عجیب بود رو اینجا بنویسم؛ هفتهی پیش یک مسافرت کوچیک رفتم، درسته مقصدش جای آشنا بود و کل پروسه از بیرون مسافرت دیده نمیشد ولی برای من همین هم خیلی بزرگ بود.درسته که من چندین سال هست مستقل شدم و شهر دیگهای زندگی میکردم ولی این مدلیش جدید بود. این مدلی که روز قبل تصمیم ...
رهایی
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:04
بدجور زندگیم رو رها کردم؛ رهایی که شاید از بیرون به نظر نیاد ولی از درون خودم میدونم دیگه هیچی برام مهم نیست و دوست دارم تموم بشه. خسته شدم دیگه + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 11:46 توسط Red Queen |
#NotBanStudentVisa
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:04
مرسی از ترامپ که برنامهریزی یک عمر ما رو خراب کرد.
گریه
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:04
انتظار نداشتم ۲۵ ژانویه بتونه اصلا روز تلخی باشه.. اما تبدیل شد به روزی که آیندهای که تصور میکردم رو ازم برای مدت نامعلومی گرفت. + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 22:0 توسط Red Queen |
عادت
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:04
عادت کردن و عادت دادن کار خیلی پیچیدهای نیست. وقتی حواسمون نیست موجودیتهای جدیدی وارد زندگی ما شدند و قبل از اینکه متوجه باشیم بهشون عادت کردیم...فکر نمیکنم خیلی مهم باشه که چجوری با این «عادت شدهها» برخورد میکنیم. حداقل برای من که مهم نیست؛ اهمیتش اونجاست که چقدر حس خوب/بد به خودم دارم و این حس خوب...
روزهای تکراری
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:04
باورم نمیشد دوباره به این روز برگردمبعضی روزها برای من طعم و بوی مشخصی دارند... مشخص و تکراریو من میدونم آخر امروز چطور خواهم بودو میدونم چطور باید روزم رو به بهترین حالت ممکن تموم کنمهمه چیزش رو قبلا یاد گرفتمو الان فقط یک گوشه میشینم و نگاه میکنم که چطور میگذره... پینوشت: امروز به دانشگاه آلبرتا گ...
آقا بدجور خستهام
-
تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 6:54
قبلا هم گفتم و فقط گفتن بود و غر زدن؛ نه تکونی نه هیچی! چرا من اینجوریم؟!همش هی به خودم غر میزنم که این چه وضع زندگی هستش؟!
حس آبروریزی
-
تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 6:54
حس خیلی بدی نسبت به خودم دارم؛ حس میکنم مایه شرمساری خیلی از آدمها باشم
معنی ...
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 18:37
اگر میخواهید برید بی سر و صدا برید. چراغها را هم خاموش کنید قبلش و بعد برید.
فرار
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 7:13
همیشه ادعا میکنم آدم قویای هستم و در مقابل مشکلات فرار نمیکنم. اما نمیدونم چجوریه که همیشه یک موقعیت خوب هم برای فرار پیش میاد...درسته من «نخواستم» که فرار کنم؛ ولی فرار کردم...با توجه به سورپرایز پیش اومده کمی نمونده تا ایمان بیاوریم! «خدایا!» متشکر از سورپرایزت. ولی خیلی سنگین بود :)))من توانایی ه...
سورپرایز ۲
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 1:25
بدی خوابگاه اینه که هیچ محیط شخصیای توش تعریف شده نیست. بالاخره بعد از یک هفته بغضم شکسته شد.. پینوشت: متشکر؛ تلاش خوبی بود برای سورپرایز کردن. بهت ایمان آوردم...
بودنت هنوز مثل بارونه...آچین و واچین...کی میدونه چی سرنوشتمونه
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 2:18
خیلی کم پیش میاد بشینم پستهای قبلی خودم رو بخونم؛ امروز از همون «کم»ها بود...به صورت عجیبی شخصیتی که تو قالب وبلاگ دارم رو از خودم جذابتر دیدم! به طور غیر منتظرهای دوست دارم با کسی که اینا رو مینویسه آشنا بشم...میگم «غیر منتظره» چون مدتی هست که حوصلهی آشنایی با هیچ آدم غریبهای رو ندارم. به نظرم تا ا...
صدابیزاری دارم.
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 17:01
من وقتی اعصابم خورد هست به چندتا کار میتونم رو بیارم. یکیاش بازی کردن هست و دیگری نوشتن تو همین جا. آسمون ریسمون میبافم تا کسی نفهمه چی دارم میگم و فقط بنویسم تا راحت بشم. خوابگاه برام داره میشه اتاق شکنجه! ای صبح، طلوع کن..